فلانی خیلی موج مثبت به آدم میده...
نفوس بد نزن!!!شگون نداره تو عروسی حرف از مردن بزنی!!!
این پسره دست به هرچی بزنه طلا میشه...
خر ما از کره گی دُم نداشت، از زمین و زمون واسه م می باره...
--------------------------------------------------------------------------
چی تو تموم این حرف ها بارزه؟؟؟نکته ی مشترکشون چیه؟؟؟
بذار یه فلش بَک بزنم به حدود دو سال پیش... وقتی داداشم از سر کار اومد و منو دعوت کرد که یه فیلم با هم ببینیم...گویا فیلم رو همکار مجید (داداشم) بهش معرفی کرده بود... فیلم شامل صحبت های افرادی میشد که همگی زندگیشون دچار تغییری شگرف شده بود...داستان هر کدوم از این افراد مثل جمله های اول نوشته م بود که در نگاه اول شاید ربطی نداشتن؛ اما نقطه ی مشترک همه ی سرگذشت ها، همون تغییر بود...یه نیرو...یه قانون...
قانونی به نام قانون جاذبه...
طبق این قانون، ذهن انسان محدود به چهارچوب خاصی نیست...افکار ما میتونن از ذهن ما فراتر برن و دنیای پیرامون ما رو تحت تاثیر قرار بدن...میتونید تعریف دانشنامه ی ویکی پدیا رو از قانون جاذبه اینجا بخونید...قانون جذب به ما مي گه که در زندگي به همون چيزهايي مي رسيم که روی اونا تمرکز می کنيم و به اون انرژي مي دیم.حال اگه روی چیزای منفی تمرکز کنیم، خوب اونا رو جذب میکنیم!!!
حال آقای X رو در نظر بگیرید که ادعا میکنه بدشانسه...افکار این فرد مدام حول بدشانسیش میگرده...حال اگه مفاد قانون جذب رو در نظر بگیریم، می بینیم که آقای X چندان بیراه نمیگه...چون افکار منفیش در مورد بدشانسیش از چهارچوب ذهنش عبور کرده و همون بدشانسیهای دنیای اطرافش رو جذب کرده...
حتما" دیدی یه کسی رو که همه اذعان می کنن حضور در کنارش به آدم آرامش میده؟؟؟کلامش مثل یه آچار فرانسه( یا شایدم کلاغی) می مونه که تمام روح آدم رو آچار کشی می کنه؟؟؟
میدونید چرا؟؟؟ چون خود این افراد ایمان دارن که وجودشون آرامش بخشه...هر بار به یکی از ما که فول آو استرس هستیم برخورد میکنن، مطمئن هستن که میتونن ما رو آروم کنن...
مهمترین نکته ای که از دید همه مخفی می مونه، اینه که برای تاثیر این قانون، علاقه ی تنها(حتی اگه زیاد باشه) کافی نیست؛ بلکه باید ایمان داشته باشی که به هدفت می رسی...
و حالا نمونه هایی از این قانون در زندگی خودم:
سال دوم دبیرستان، وقتی به خانواده گفتم میخوام برم تجربی، همه علیه م موضع گرفتن...می گفتن تجربی محدودیت رشته داره...گفتم من می خوام برم پزشکی...گفتن سخته...گفتم قبول می شم...سالی که کنکور دادم دقیقا" یادمه از عید شروع کردم بخونم...بازیای جام جهانی رو تماما" تماشا کردم...کنکور دادم و در حالی که خیلی از همکلاسی هام خودشون رو قرنطینه کرده بودن، من تنها پزشکی قبول شدم...
و یا مثل داستان من و حکیم بانو...
وقتی به زودی پُست شرح دلدادگی 3 رو بنویسیم می بینید که چقدر به هم رسیدن ما بعید به نظر میومد(البته از دید دیگران)...اما ترم 3 قبل از اینکه به حکیم بانو حرف دلم رو بزنم، تو خوابم خوابش رو می دیدم...جالبه براتون اگه بگم هر آهنگی که گوش می کردم(تاکید می کنم هر آهنگی)، مدام بانو رو همسرم می دیدم... در حالی که بانو مهمان گرفته بود شهر خودشون و من هم مهمان گرفته بودم شهر خودم...حتی شعری که ته دفتر حکیم بانو خونده بودم رو بالای تختم نوشته بودم تا همیشه چشمم بهش بخوره...
با این قانون میشه خیلی از رویدادها رو توجیح کرد. از جمله:
*بهبودی یک بیمار با استفاده از یک دارو نما(Placebo- مثلا" یه کپسول دارویی پر از آرد)
*سفارش به ایمان داشتن به قدرت خدا و عملی بودن نیایش به عنوان شرطی برای استجابت دعا
*هاله ی اطراف افراد ...البته نه از نوع سازمان مللیش
...مثلا" میگن فلانی هاله ی اطرافش قرمز رنگه، پر انرژیه، آبیه، آرامش بخشه و ...
- چند روز پیش دوستم پیامکی به این مضمون برام ارسال کرد؛ نظر شما چیه؟؟؟
امام علی(ع): بدی را از سینه ی دیگران با کندن آن از سینه ی خود ریشه کن نما.
به قول سهراب: چشمها را باید شست...
شالوده نگاشت ۱: دوستانی که این مطلب رو می خونن اگه خاطره ی مشابهی دارن دریغ نکنن...
شالوده نگاشت ۲: جمعه ی همین هفته، یه اتفاق بزرگ، یه نقطه ی عطف تو زندگی من و بانو اتفاق میفته...دعا یادتون نره ...
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:47 توسط حکیم باشی
|


